پارت ۱.
خون از گوشهی لبش چکه میکرد. نفسهاش سنگین و بریده بود، ولی هنوز زنده بود. هنوز نگاه میکرد، با اون چشمایی که هیچوقت از لجبازی خالی نمیشدن.
مردی که روبروش ایستاده بود، در سکوت تماشاش میکرد. هیچکدوم :چیزی نمیگفتن، تا اینکه بالاخره صدا توی تاریکی پیچید
— اگه قراره منو بکشی، پس چرا زودتر انجامش نمیدی؟
صدایی آروم، اما پر از زخم. بیشتر از بدنش، انگار مغزش داشت خونریزی میکرد.
زمان حال:
بارون پشت پنجره شدت گرفته بود. قطرهها روی شیشه سر میخوردن و صدای خفهی برخوردشون با شیشه، لحظهای سکوت فضا رو میبلعید.
صبح زود بود. هنوز آفتاب کامل بالا نیومده بود که گوشیم ویبره رفت. اسمش رو که دیدم، انگار یه لحظه همهچیز از حرکت ایستاد. "اهورا". نمیدونم چرا هنوز با دیدن اسمش اینجوری میشم. شاید چون هیچوقت نفهمیدم دقیقا باهام چیکار کرد.
جواب ندادم. فقط خیره موندم به صفحه. صدای ریز بارون پشت پنجره و بوی قهوهای که از آشپزخونه میومد، یه لحظه همهچی رو خیلی بیربط کرد به اون چیزی که داشتم حس میکردم. گوشی دوباره ویبره رفت. این بار پیام بود:
"بیداری؟ لازمه ببینمت. الان، تو وضعیتی هستم که نباید باشم."
اون جملهی آخر، مثل یه پتک خورد تو سرم. اهورا هیچوقت جملههای الکی نمیگفت. اگه نوشته بود تو وضعیتیه که نباید باشه، یعنی واقعاً نباید باشه. یعنی احتمالاً دوباره یه کاری کرده. یا یه کاری قراره بکنه. و من... باز گیر افتادم بین عقل و قلب.
پالتو رو از پشت صندلی برداشتم، گوشیمو گذاشتم تو جیبم و رفتم بیرون. بارون ریزتر از چیزی بود که فکر میکردم، ولی هوا بوی خطر میداد. همون بویی که یه مدت بود ازش دوری کرده بودم. همون بویی که با اهورا میاومد...
به آدرسی که فرستاده بود نگاه نکردم. لازم نبود. خوب میدونستم کجاست. یه جایی که باید تو گذشته دفن میموند، ولی انگار قرار بود امروز دوباره از زیر خاک دربیاد.
خیابون خلوت بود. صدای بارون با صدای قدمهام روی آسفالت خیس قاطی میشد. هیچکس این موقع صبح اون اطراف نبود. یا شاید هم من کسی رو نمیدیدم؛ تمرکزم فقط روی اون درِ فلزی زنگزدهای بود که یه عمر دلم میخواست فراموشش کنم.
دستمو بردم سمت زنگ، ولی قبل از اینکه فشارش بدم، در خودش باز شد. انگار منتظرم بود. مثل همیشه.
مردی که روبروش ایستاده بود، در سکوت تماشاش میکرد. هیچکدوم :چیزی نمیگفتن، تا اینکه بالاخره صدا توی تاریکی پیچید
— اگه قراره منو بکشی، پس چرا زودتر انجامش نمیدی؟
صدایی آروم، اما پر از زخم. بیشتر از بدنش، انگار مغزش داشت خونریزی میکرد.
زمان حال:
بارون پشت پنجره شدت گرفته بود. قطرهها روی شیشه سر میخوردن و صدای خفهی برخوردشون با شیشه، لحظهای سکوت فضا رو میبلعید.
صبح زود بود. هنوز آفتاب کامل بالا نیومده بود که گوشیم ویبره رفت. اسمش رو که دیدم، انگار یه لحظه همهچیز از حرکت ایستاد. "اهورا". نمیدونم چرا هنوز با دیدن اسمش اینجوری میشم. شاید چون هیچوقت نفهمیدم دقیقا باهام چیکار کرد.
جواب ندادم. فقط خیره موندم به صفحه. صدای ریز بارون پشت پنجره و بوی قهوهای که از آشپزخونه میومد، یه لحظه همهچی رو خیلی بیربط کرد به اون چیزی که داشتم حس میکردم. گوشی دوباره ویبره رفت. این بار پیام بود:
"بیداری؟ لازمه ببینمت. الان، تو وضعیتی هستم که نباید باشم."
اون جملهی آخر، مثل یه پتک خورد تو سرم. اهورا هیچوقت جملههای الکی نمیگفت. اگه نوشته بود تو وضعیتیه که نباید باشه، یعنی واقعاً نباید باشه. یعنی احتمالاً دوباره یه کاری کرده. یا یه کاری قراره بکنه. و من... باز گیر افتادم بین عقل و قلب.
پالتو رو از پشت صندلی برداشتم، گوشیمو گذاشتم تو جیبم و رفتم بیرون. بارون ریزتر از چیزی بود که فکر میکردم، ولی هوا بوی خطر میداد. همون بویی که یه مدت بود ازش دوری کرده بودم. همون بویی که با اهورا میاومد...
به آدرسی که فرستاده بود نگاه نکردم. لازم نبود. خوب میدونستم کجاست. یه جایی که باید تو گذشته دفن میموند، ولی انگار قرار بود امروز دوباره از زیر خاک دربیاد.
خیابون خلوت بود. صدای بارون با صدای قدمهام روی آسفالت خیس قاطی میشد. هیچکس این موقع صبح اون اطراف نبود. یا شاید هم من کسی رو نمیدیدم؛ تمرکزم فقط روی اون درِ فلزی زنگزدهای بود که یه عمر دلم میخواست فراموشش کنم.
دستمو بردم سمت زنگ، ولی قبل از اینکه فشارش بدم، در خودش باز شد. انگار منتظرم بود. مثل همیشه.
- ۷.۲k
- ۲۹ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط